تبليغاتX
مجمع عاشقان بقیع شهرستان میبد :: تقدیم به بی بی دو عالم فاطمه زهرا (س)به اندازه ای که در توان ماست نه به اندازه قدرش
مجمع عاشقان بقیع شهرستان میبد
تقدیم به بی بی دو عالم فاطمه زهرا (س)به اندازه ای که در توان ماست نه به اندازه قدرش
عید سعید غدیر خم مبارکباد 
یا امیرالمومنین روحی فداک
|+|
نوشته شده توسط ابوذر در چهارشنبه 1384/10/28 و ساعت 10:10 بعد از ظهر
از وبلاگ دوستم آسید مصطفی 

مي ترسم روزي به نام تمدن به گردن بعضي زنگوله بيندازند!


مي ترسم شلوارهاي جين و برمودا کاردستمان دهد


و شکلات هاي انگليسي دهانمان را ببندد.


گاوهاي چشم چران ، آزادانه درخيابان مي چرند


پسرخوانده هاي مايکل جاکسون به دانشگاه مي روند


انيشتين بي خوابگاه مي ماند.


بوفالوهاي امريکا خليج فارس را شخم مي زنند.


برادرم با پوتين هاي کهنه ي سربازيش بسيجي مي شود


مادرم آب و آيينه و قرآن مي آورد، پدرم« فالله خير حافظا مي خواند »


اما بعضي خاطرشان جمع است که  ناوگان امريکا به استخرهاي سرپوشيده شان کاري ندارد


کامبيزخان دوست دارد پسرش را آلفرد صدا کند .


آلفرد فکر مي کند ازدماغ فيل افتاده است براي همين مي خواهد به هندوستان پناهنده شود!!!


گيتي گيتار را ترجيح مي دهد:


سوزي بي آ نکه خجالت بکشد نامه ي بوي فرندش را، براي مادرش مي خواند


راديو از ماووت مي گويد


مادرم آماده مي شود به بهشت زهرا برود


امروز پسر همسايه مان شهيد شد


امااين باعث نمي شود که ساسان دوستانش را به قهوه واسب سواري دعوت نکند و براي سگش بستني نخرد

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در چهارشنبه 1384/10/28 و ساعت 11:7 قبل از ظهر
آخرين دستنوشته شهيد احمد كاظمي  

آخرين دستنوشته شهيد احمد كاظمي

شهيدان! با شما عهد مي‌بندم كه از ايستادگي و دلدادگي شما بر خود ببالم

خبرگزاري فارس: در آخرين دستنوشته شهيد احمد كاظمي خطاب به شهيدان آمده است: با شما عهد مي‌بندم كه از ايستادگي و دلدادگي شما بر خود ببالم و پاسدار ارزش‌هاي والايتان باشم.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از سايت حماسه، در آخرين دست نوشته سردار شهيد احمد كاظمي كه در جمع رزمندگان لشكر 31 مكانيزه عاشورا نگاشته شده، آمده است: «سلام بر شهيدان راه خدا. سلام بر دليرمردان و شيران روز و زاهدان شب. سلام بر شهداي خطه شجاعان، مردان ايثار، مجاهدان راه خدا و يادگاران دفاع مقدس.
سلام بر همرزمان، ياوران امام(ره)، شهيدان حميد و مهدي باكري؛ سلام بر شما رزمندگان كه يكايك ايستاده‌ايد؛ پشت در پشت هم گوش به فرمان سيد علي؛ پا جاي پاي حميد و مهدي رو به كربلا به قدس با آرزوي ديدار مولايمان.
در آستانه زادروز ميلاد منجي عالم بشريت با شما عهد مي‌بندم كه از ايستادگي و دلدادگي شما بر خود ببالم و پاسدار ارزش‌هاي والايتان باشم.
فرمانده نيروي زميني سپاه
سرتيپ پاسدار احمد كاظمي»

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در چهارشنبه 1384/10/28 و ساعت 11:1 قبل از ظهر
عید سعید غدیر خم مبارک باد 
|+|
نوشته شده توسط ابوذر در پنجشنبه 1384/10/22 و ساعت 10:51 بعد از ظهر
یاد سردار عزیزمان بخیر(باشد که رهروان خوبی باشیم) 
|+|
نوشته شده توسط ابوذر در پنجشنبه 1384/10/22 و ساعت 10:46 بعد از ظهر
باز هم یاران چه... 
هر ازچندگاهی که  همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه ای گرد هم جمع می شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به یادماندنی گشوده شده ، با حسرت آن ها را بازگو می کنند. همین ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهی خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صمیمی یاران روزهای سخت ولی شیرین آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هیبت همان روزها می دید، وقتی این حلقه تشکیل می شود همه همان برادرهای صمیمی دوران دفاع و قرارگاه های میدان جهاد و فداکاری می شوند؛ و کوپال ها، درجه ها و منصب ها به کناری زده می شود، صمیمی تر از همیشه یکدیگر را در آغوش می گیرند.
برادر محسن رضایی نمی تواند علاقه ویژه خودش به حاج احمد کاظمی را مخفی نگه دارد و از حاج احمد می خواهد برای یاران قدیمی خاطره تعریف کند.او اصرار می کند که حاج احمد خاطره آخرین وداعش با آقا مهدی باکری را دوباره و صد باره روایت کند. طبق معمول حاج احمد سعی می کند این کار را به دیگران بسپارد. به اسم می گوید: علی آقای فضلی خاطره بگوید ، حاج قاسم سلیمانی بگوید ، آقا مرتضی شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شیرین و با آن چهره دوست داشتنی که گاهی هم با کمی خجالت زدگی زیبا تر و دلنشین تر می شد حرف بزند. بالاخره او شروع می کند.
حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند.
حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.
وقتی از بسیجی ها حرف زده می شد، حاج احمد با ولع خاصی گوش ها را تیز می کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال های عمرش را بسیجی ها سپری کرده و حالا هم که فرمانده نیروی زمینی سپاه است، بسیجی مانده است. او بسیجی زیستن را افتخار خود می دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاری بسیجی وار او همیشه در رخسارش موج می زد. حاج احمد و لشگرش در زمان جنگ مایه دلگرمی همه رزمندگان بودند. محوری که قرار بود لشکر احمد کاظمی عمل کند، همیشه در برآوردها قرین پیروزی تلقی می شد. خیلی ها در آن دوران نمی گفتند لشکر 8 نجف، می گفتند لشکر احمد کاظمی! در محاورات، این لشکر با آن همه رزمنده زبده و شهدای بزرگی که تقدیم انقلاب کرده و اسم عظیمی که بر آن بود، بیشتر به نام احمد کاظمی شناخته می شد. آخر حاج احمد به همراه بچه های نجف آباد خودش از اول این لشکر را درست کرده بود و تا آخر هم فرمانده آن بود. رشادت ها و پیروزی های چشمگیر این لشکر در دوران دفاع مقدس همیشه با نام احمد کاظمی آمیخته بود. او برای رزمندگان لشکر نجف نه تنها فرمانده که پدر ، برادر بزرگتر یار و یاور و دلسوز و خدمتگزار بود.
گر چه هیچ کس نمی دانست این آخرین افطاری جمع صمیمی فرماندهان است که احمد کاظمی برای رفقایش خاطره می گوید، چهره حاج احمد اما حکایت از آن می کرد که این سردار بزرگ خیلی برای باکری دلتنگ شده است. دعای او برای این که شهادت نصیبش شود خیلی خالصانه و با دلی پر از حسرت به زبانش جاری شد: خدایا به حق حضرت زهرا (سلام ا... علیها) حتی اگرگناهکاریم، به خاطر دوستان شهیدم، شهادت را نصیبمان کن! حاج احمد را همه دوست داشتند. همه با حاج احمد شوخی داشتند، او با همه صمیمی بود انگار او میهمان و بقیه همه میزبان اویند. دو سه ماهی از فرمانده نیروی زمینی شدن او نمی گذرد او گفته بود فکر می کردم در نیروی هوایی شهید شوم اما نشد و حالا باز به نیروی زمینی آمده و لحظه شماری می کنم. نیروی زمینی میعادگاه شهیدان بزرگ سپاه است: شهیدانی چون باقری اولین فرمانده نیروی زمینی سپاه ، باکری، خرازی ، همت ، زین الدین و ... فرماندهان لشکرهای نیروی زمینی از این پایگاه پرواز ابدی خود را آغاز کردند و حاج احمد هم عضو همین گروه بود و به نیروی زمینی بازگشته بود و در کسوت فرماندهی این نیرو آماده پرواز شده بود.
او در آستانه عید قربان وجود خود را که همیشه آماده قربانی شدن در راه خدا و اعتلای اسلام بود به جهان آفرین تقدیم نمود تا دوباره خون باکری ها در پیکر جامعه جاری شود چه زیباست که احمد کاظمی به سمت دیار باکری پرواز می کرد که رفت. او در نجف آباد متولد شد و در زادگاه باکری یعنی ارومیه به شهادت رسید. هیچ کس فکر نمی کرد احمد کاظمی در شهر مهدی باکری تشییع جنازه شود این دو دیرزمانی از یکدیگر جدا افتاده بودند و بایست به هم می رسیدند و مثل این که قرار ملاقات این بار در زادگاه آقا مهدی پیش بینی شده بود و امروز مصادف با عید قربان در دانشگاه تهران یاران قدیمی حاج احمد آمده بودند با وی وداع کنند در بین آن ها دو دوست از همه صمیمی ترش باقر قالیباف و قاسم سلیمانی را می دیدی که شکسته بال بودند و داغ حاج احمد بر قامتشان سخت سنگینی می کرد. گر چه رفتن هر شهیدی را به پرپرشدن گل تشبیه می کنند، اما به حق باید گفت رفتن حاج احمد تنها پر پر شدن یک گل نبود بر زمین افتادن درختی تناور بود حاج احمد دیگر امروز سرو راست قامت و سر به فلک کشیده ای در توان دفاعی و نظامی کشور محسوب می شد. او حاصل عمر شهدای بزرگ و بی شماری بود که فقدانش خسارت جبران ناپذیری بر پیکر جمهوری اسلامی وارد کرد. او و یاران بزرگوارش، او و سعید مهتدی فرمانده لشکر 27 محمد رسول ا...، او و سعید سلیمانی چهره نورانی دفاع مقدس، او و شاهمرادی (حنیف) و یزدانی و رشادی و آذین پور، الهامی نژاد، بصیری، کروندی ، اسدی همه یاران همراه او امروز به آغوش امامشان پرواز کرده اند و بر ماست که راهشان را پی بگیریم بر ماست که خون آن ها را مجدداً در پیکر جامعه تزریق کنیم و با عطر غیرت و شجاعت و اخلاص آن ها، راه امام خمینی (ره) که مقتدایشان بود را تحت زعامت خلف صالحش خامنه ای عزیز ادامه دهیم. روحشان شاد و قرین رحمت بی انتهای الهی باد.
|+|
نوشته شده توسط ابوذر در چهارشنبه 1384/10/21 و ساعت 11:6 بعد از ظهر
چند روایت در مورد مادرمان حضرت زهرا(س) 

-منزلت حضرت زهرا(س)

خشنودی وغضب فاطمه

خشم و غضب فاطمه علیهاسلام: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «ای فاطمه! خداوند تبارک و تعالی غضب می‏کند هر جا تو غضب کنی، و راضی است هر جا تو راضی باشی

این یک حدیث از احادیث بسیاری است که در مورد خشم فاطمه وارد شده؛ اما از طرفی می بینم در جریان فدک، ابوبکر خشم فاطمه را برمی‏انگیزد به طوری که فاطمه علیهاسلام دیگر با او سخن نمی‏گوید.

فاطمه بعد از جواب رد ابوبکر، از ابوبکر کناره گرفت و دیگر با او سخن نگفت تا وفات یافت و اجازه نفرمود که ابوبکر بر بدن مطهرش نماز بگذارد.

منابع:

·         بحارالانوار، ج 43، ص 121 و 182.

·         بحارالانوار، ج 29، ص 112.

عصمت فاطمه علیهاسلام

 

همه مسلمانها می‏دانند فاطمه علیهاسلام معصوم بود و هیچگاه در مدت عمر خود گناهی را مرتکب نشد و در روایات هم شواهد بسیاری آمده است.

مثلا
رسول خدا فرمود: « فاطمه، بزرگ زنهای بهشت است »؛ یا فرمود: « فاطمه روح من است.»؛ یا فرمود: « فاطمه پاره تن من است.»؛ و یا فرمود: « خداوند جماعتی از ملائکه را موکل کرده است تا فاطمه علیهاسلام را از چهارطرف محافظت کنند
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم سه روز قبل از رحلتشان به امیرالمؤمنین فرمودند: «. . . زود است که هر دو رکن تو ویران گردد

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در چهارشنبه 1384/10/14 و ساعت 10:45 بعد از ظهر
 
سایت مجمع عاشقان بقیع -میبد

 

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در جمعه 1384/10/09 و ساعت 11:10 بعد از ظهر
 

سرمایه محبت زهراست دین من

                                               من دین خویش را به دو عالم نمیدهم

گر مهر وماه را به دو دستم نهد قضا

                                               یک ذره از محبت زهرا نمیدهم

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در جمعه 1384/10/09 و ساعت 0:17 قبل از ظهر
 
سلام

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در پنجشنبه 1384/10/01 و ساعت 11:48 بعد از ظهر