تبليغاتX
مجمع عاشقان بقیع شهرستان میبد :: تقدیم به بی بی دو عالم فاطمه زهرا (س)به اندازه ای که در توان ماست نه به اندازه قدرش
مجمع عاشقان بقیع شهرستان میبد
تقدیم به بی بی دو عالم فاطمه زهرا (س)به اندازه ای که در توان ماست نه به اندازه قدرش
برنامه محرم 
مراسم عزاداری محرم ۱۴۲۸

شب های سوم تا سیزدهم  ساعت ۷ شب

مکان :خیابان امام خمینی(ره)-جنب سپاه سابق

سخنران:حجه الاسلام مرتضی دهقانی(۵شب اول)

            وحجه الاسلام صداقت (۵شب دوم)

                          مداح: برادران

                                             مختاری-فلاح

با  اینکه خیلی این روزا سر همه بچه ها شلوغ و خودم نیز خیلی کار داشتم ولی چون علیرضا زنگ زذ و گفت اطلاعیه مراسم واسه وبلاگ بزن یه نیم ساعت وقت گذاشتم تا ...

البته میتونید جهت مشاهده گزارش مراسم-عکس هاو... به این وبلاگ جدید مراجعه کنید

www.kheimah.blogfa.com

اسمش رو گذاشتم خیمه تا اینکه هم راحت بشه یاد گرفت تا بشه روی اون تبلیغات کردهم واسه اینکه چون بچه ها زحمت کشیدن واسه محرم خیمه زدن منم یه خیمه تو اینترنت زده باشم

 

|+|
نوشته شده توسط ابوذر در شنبه 1385/10/30 و ساعت 3:20 بعد از ظهر
 

 

دوم محرم ورود امام حسين به سرزمين كربلا (سال 61 قمري)

 

 

 

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و ب

 

دن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان تو

 

قف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.

امام حسين در روز ترويه يعنى هشتم ذى ‏حجه سال 60 قمرى از مكه معظمه به سوى عراق مهاجرت فرمود و پس از چند روز، لشكريان عبيدالله بن زياد به فرماندهى حر بن يزيد رياحى با آن حضرت مواجه شده و مانع حركت آن حضرت به سوى كوفه شدند. گرچه حر بن يزيد، مأموريت داشت با امام حسين برخورد شديد نمايد، وليكن رفتار وى با آن حضرت بر رفق و مدارا بود. به همين جهت‏ حر و لشكريانش در نماز جماعت امام حسين(ع) شركت مى ‏كردند و به خطبه ‏هاى دلنشين وى گوش جان مى‏ سپردند و اين دو سپاه، چند روز بدون هيچ‏گونه مشكلى در كنار هم بودند.

اما عبيدالله بن زياد كه عطش فراوان براى جنگ با اباعبدالله الحسين داشت، نامه ‏اى به حر بن يزيد نوشت و وى را مأمور سخت‏گيرى بر امام حسين (ع) نمود. حر بن يزيد نيز طبق فرمان، راه را بر امام حسين و يارانش مسدود نمود و آنان را به سوى منطقه خشك و بى حاصل به نام كربلا هدايت كرد و در آنجا آنان را در محاصره خويش قرار داد.

روز پنج شنبه دوم ماه محرم  سال 61 هجرى امام حسين عليه السلام در يكى از نواحى نينوا به نام كربلا فرود آمد. قافله امام حسين چون به سرزمين كربلا رسيدند، آن حضرت پرسيد:

اين زمين چه نام دارد؟ عرض كردند: كربلا.

آن حضرت تا نام كربلا را شنيد، فرمود: اللهم اني اعوذ بك من الكرب و البلاء.

فرمود: اين، موضع كرب و بلا و محل محنت و عنا است، فرود آييد كه اينجا منزل و محل خيمه‏ هاى ما است و اين زمين، جاى ريختن خون ما است و در اين مكان قبرهاى ما واقع خواهد شد. جدم رسول خدا مرا به اين امور خبر داد.

 

روز بعد عمر بن سعد بن ابى وقاص زهرى با چهار هزار نفر از كوفه رسيد و در مقابل امام جاى گرفت. عمر بن سعد از قريش و از طايفه بنى زهره بن كلاب و خويش نزديك حضرت آمنه مادر بزرگوار رسول خدا (ص) بود. پدرش سعد بن ابى وقاص از پنج نفرى است كه در آغاز بعثت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوسيله آشنايى با ابى ابكر به دين اسلام در آمدند و نام او در تاريخ اسلام و فتوحات اسلامى پر آوازه است.
عمر بن سعد كسى نزد امام عليه السلام فرستاد كه چرا به عراق آمده ايد؟ امام در جواب فرمود: عراقيان خود مرا با نوشتن نامه خوانده اند اكنون اگر از آمدن من كراهت داريد به همان حجاز باز مى گردم. ابن سعد نامه اى به ابن زياد نوشت و آنچه را امام فرموده بود گزارش داد. ابن زياد گفت: اكنون كه چنگال هاى ما به سوى او بند شده است، اميد نجات و بازگشتن به حجاز دارد؟ ديگر گذشت و راهى براى وى باقى نمانده است.
آنگاه به ابن سعد نوشت نامه ات راخواندم آنچه نوشته بودى فهميدم از حسين بن على عليه السلام بخواه كه خود و همه همراهانش با يزيد بيعت كنند و آنگاه كه بيعت به انجام رسيد، ما هرچه خواستيم نظر خواهيم داد. سپس نامه ديگرى از ابن زياد رسيد كه آب را به روى حسين و ياران وى ببند تا قطره اى از آن را ننوشند، و عمر بى درنگ عمرو بن حجاج را به فرماندهى چهار هزار سوار فرستاد كه ميان اباعبدالله و آب فرات حايل شدند و راه آب را بر امام و اصحابش بستند و اين پيش آمد و سه روز پيش از شهادت امام روى داد.

امام عليه السلام از ابن سعد خواست كه با وى ملاقات كند و شبانه در ميان دو سپاه ملاقات كردند و مدتى با هم سخن گفتند. چون عمر بن سعد به اردوگاه خود بازگشت و نامه به ابن زياد نوشت كه خدا آتش جنگ را خاموش كرد و با هم توافق كرديم و امر امت به خير و صلاح برگزار شد، اكنون حسين بن على آماده است كه به حجاز برود و به يكى از مرزهاى اسلامى روانه شود و آنگاه جمله اى را به عنوان دروغ مصلحت آميز براى رام كردن ابن زياد نوشت. با رسيدن اين نامه ابن زياد نرم شد و تحت تاثير پيشنهادهاى ابن سعد قرار گرفت. اما شمر بن ذى الجوشن (لعنت الله عليه) كه حاضر بود گفت: اشتباه مى كنى، اين فرصت را غنيمت شمار و دست از حسين بن على كه اكنون بر وى دست يافته اى بر مدار كه ديگر چنين فرصتى به دست نخواهى آورد. ابن زياد گفت: راست مى گويى، پس خودت رهسپار كربلا باش و اين نامه را به ابن سعد برسان كه حسين و يارانش بدون شرط و تسليم شوند. آنگاه ايشان را به كوفه فرستاده و گرنه با ايشان بجنگد و اگر هم ابن سعد زير بار نرفت و حاضر نشد با حسين بن على بجنگد، تو خود فرمانده سپاه باش و گردن او را بزن و سرش را براى من بفرست.
آنگاه به ابن سعد نوشت: من تو را نفرستادم كه با حسين بن على مدارا كنى و نزد من از وى شفاعت كنى، و راه سلامت و زندگى او را هموار سازى. اكنون ببين اگر خود و يارانش تسليم شدند آنها را نزد من بفرست، و اگر امتناع كردند بر آنها حمله كن تا آنان را بكشى و بدن ها را مثله كنى، اما عهد كرده ام كه او را بكشم و لگد كوب اسب ها كنم. اكنون اگر به آنچه دستور دادم عمل كردي، تو را پاداش مى دهم و اگر به اين كارها تن ندادى از كار ما و سپاه ما بركنار باش و لشكريان را به شمر بن ذى الجوشن واگذار كه به ما وى دستور داده ايم.

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد (ص) و آل محمد.

 

|+|
نوشته شده توسط در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 2:56 بعد از ظهر
 
بقيه الله

                باسم رب المهدي عجل ا... تعالي فرجه الشريف
السلام عليك يا مولاي، سلام مخلص لك في الولايه اشهد انك الامام المهدي قولاً و فعلاً و انت الذي تملأ لارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملئت ظلماً و جوراً فعجل الله فرجك و سهل مخرجك و قرب زمانك و كثر انصارك و اعوانك و انجز لك ما و عدك فهو اصدق القائلين و نريد ان نمن علي الذين استضعوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين، يا مولاي يا صاحب الزمان.

 

سلام بر مهدي، جوهر دين و نور يقين، ذخيره الهي و منجي نهائي؛

سلام بر مهدي، كعبه مقصود و قبله موعود، سر عظيم و اسم اعظم؛

سلام بر مهدي، ستاره طالع و نجم ثاقب، مسيح مسيحها و موعود موعودها؛

سلام بر مهدي، صاحب شب قدر و عصاره عصر؛

سلام بر مهدي، ديده بان خدا و مظهر هدي، وصي اوصياء و گزيده اولياء؛

سلام بر مهدي، علم منصوب و علم مصبوب، پرچم برافراشته و دانش انباشته؛

سلام بر آن عزيزي كه كمال موسي و بهاء عيسي و صبر ايوب با اوست، و آن سفينه النجاه در وصفش فرمود: تعرفون المهدي بالسكينه و الوقار، و بمعرفه الحلال و الحرام و بحاجه الناس اليه و لايحتاج الي احد.

او كه چون برخيزد عالمي را برخيزاند و بدنبال خويش كشاند.

به دورش دولت حق رخ نمايد

                              جهان را فيض وي فرخ نمايد

اللهم اجعلني من انصاره و اعوانه، اللهم كما جعلت قلبي بذكره معموراً فاجعل سلاحي بنصرته مشهوراً.

او كه چون بيايد امحاء باطل و احقاق حق نمايد و نشان دهد كه سيرت عدل كدام است و احياي كتاب و سنت به چه معناست؟

او كه چون در آيد يعطف المهوي عل يالهدي هواپرستي را به خداپرستي بازگرداند و صالحان را وارث زمين گرداند و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذاكران الارض يرثها عبادي الصالحون (انبياء /105)

اي دلشدگان! به ره يافتگان تأسي كنيد و سكه عشق بنام او زنيد كه رخساره اش چون ستاره تابنده است، غم ......

حسرت ديدار جان جانان را نزدايد و نشايد كه به يافتن درهم و ديناري مشغول شويم و زا آن خزانه حق مغفول! السلام عليك يا حجه ا.... التي لاتخفي

مهدي جان! كاش نسيان بر حلاوت ايمان رجحان نمي يافت تا ترا در هيچ زمان به آني و كمتر از آني از خاطر نمي برديم و جز غصه هجران، نمي خورديم و دست نياز جز به درگاه خداي بي نياز بر نمي داشتيم و جز در طلب آن طلعت رشيده و غره حميده نمي شتافتيم.

اي هميشه بهار! تنها اقرار به وجود انوار و عنايت سرشارت رهگشاي كار نيست كه شما بزرگواران عناصر الابرار و دعائم الاختيار مي باشيد و بر زمين دل عاشقانتان، بذر باور مي پاشيد.

و اين باور است كه عشق به شما را در دل مومنين نهاد و چون اين واقعه رخ داد و اين نقش بر ضمير افتاد شما را ساسه العباد و اركان البلاد و بر خيمه هستي اوتاد دانستيم، به جستجويتان كمر شوق مي بستيم و بر موانع راه به ذوق مي خنديديم كه:

رنج آسا دان چو مقصد شد بزرگ

                                    گرد گله توتياي چشم گرگ

به ديدن يوسف اگر دست از ترنج نشناختند، و اكبر نه و قطعن ايديهن و قلن حاش لله ما هذا بشراً ان هذا
الا ملك كريم. ترا نديده بسيار كسان دل باختند كه:

آن كس  که ترا شناخت جان خاك ره است

              همه دل خوشي عاشق از تو به يك دم نگه است

ايا ابواب الايمان و امناء الرحمن! بندگان را شيريني دلباختگي بچشانيد و به وادي عشق بكشانيد تا همه دنيا را با دمي ديدار معامله نكنند و چون مصلحت ديدار مقدر نبود از انتظار، اظهار تنگي حوصله نكنند. در اين دنياي تار به نور انتظار، دل خوش دارند كه شما ائمه الهدي و مصابيح الدجي ايد؛ نشانه خدائيد كه قاصد راه تقرب، با شما آغاز سفر كند و به شوق مقصد با سختي گذر، سركند.

مولاي من! طليعه نورت و زمزمه ظهورت، آغاز حضورت نيست! كه آن هر دو، زمانها را در نور ديده و اين را ديده هاي محرم در لحظات مغتنم به چشم بيقرار ديده!

تو غائب از نظر نامحرماني، كه چشم ناپاك را خاك حرمت كور مي كند و ديدنت را ناميسور!

هزار مرتبه گر شويم اين دهان به گلاب     

                                  هنوز نام تو بردن كمال بي ادبي است

آنان را كه داعيه ارادت است، در پيش رو، باديه امتحان رشادت است و در محضر آن برگزيده انام، زبان را جاي عرض اندام نيست. كه چون عنايتش بر اين ارادت مهر قبول زد تيغ كلام از نيام كام برون نمي خزد، بل تنها از دل، نسيم سپاس مي ورزد.آري داعيه دار را در اين ميدان، نه فقط كار دشوار است كه در طي اين طريق، سنگيني بار است. پس بكوشيم تا جامه عشق بپوشيم.

كه عاشق را نگاهي مي كند مست

                                     كه جان با آن نگه، خواهد شد از دست

عزيزان! عاشقان! محرمان!

يك چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد

                                          شايد كه نگاهي كند آگاه نباشيد

اين سوداگري نه سرسري است كه غفلت از بي هنري است

تشنه را چشمه نيز چشم انتظار است

                                     آن سان كه تشنه بر چشمه، بي قرار

تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مكن

                                    كه خواجه خود روش بنده پروري داند

كاهلي نشان جاهلي است، بهوش باش كه هرچه در جام ارادتت ريخت به ولع بنوش، نوشت باد! نوش!

|+|
نوشته شده توسط در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت 1:2 بعد از ظهر
 

کودک

 

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

 

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش رااز نگاهش میشد خواند،اما اکنون اگر

 

 فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد ودلخوش کرده ایم که سکوت کرده ایم.

 

سکوت ((پر))بهتر از فریاد ((توخالی)) نیست؟

 

فکر میکنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند اما افسوس که انتظار بی فایده

 

 

 است.

 

آنقدر از گذشته ات سر افکنده ای که نمی توانی به آینده بیندیشی و آنقدر صهبای

 

 نفس سر کشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.

 

آنقدر در زندگی دویدی که آخر هم بدهکار شدی. چه شد که دلپاک آمدی و روی

 

 سیاه خواهی رفت،حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت.اویی که سالهاست

 

که فراموشش کرده ای اما باز هم تو را میخواند.

|+|
نوشته شده توسط در چهارشنبه 1385/10/13 و ساعت 9:20 بعد از ظهر
 
 

عید سعید غدیر خم بر عاشقان ولایت مبارک باد

خجسته عید سعید غدیر خم، عید امامت و ولایت، بر دل دادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت مبارک و تهنیت باد.
بوی خوش بهشت از کنار آن آبگیر، یعنی غدیر عرشیان و بهشتیان، جان ها را می نوازد این چه بوی خوشی است که حتی پس از عبور صدها سال هنوز فضای جان مشتاقان را می نوازد.
غدیر تکرار اولین است در کلام آخرین، همان کلام نورانی که در اولین پیام، علی را به برادری و وصایت خواند و در غدیر، اعلام ولایت و امامت او را فرمود.
مهر بی مثال از آفتاب، نورانی تر و گرما بخش تر، صبحگاهان به اشارت او سر از خواب بر می دارد. ستارگان آسمان نیز وامدار نیم نگاه اویند و ما هم جرعه نوش جام ولای آن بزرگ، آن عزیز، آن مهربان تر از پدر، آن جاری از باران و آن خوب تر از پاکی که:
شرف، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت، آب بر دست تو ریزد
چه گویم مهربانی مادر توست
نگاه راستی در جست و جویت
و ما چه گوییم تو ای مهربان مولای کریم، که پایمردانه بر زبر کائنات ایستاده ای و زمین و هر آنچه در آنست در مشت تو و زمان، رشته آویخته از سرانگشت تو. ورود عظیم تاریخ جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد.
و ما با کدامین زبان و احساس تو را روایت کنیم تو ای که پیامبر در شانت فرموده است:
“هر کس علی را در قلبش دوست بدارد، خداوند ثواب تمام بندگان را به او عطا می فرماید.”
تو را با کدامین زبان بسرائیم که خداوند در قرآنش در آیات مختلف تو را مدح فرموده است و زیباتر آن که شاعر سرود:

فی شانک قد نزل القرآن و ما دمک الله اکبر.
و اینک وارث غدیر، صاحب دست بیعت علوی، مالک ملک حیدری، والی سرزمین صفدری، مهر سپهر سروری، حجة بن الحسن العسکری در کنار غدیر روزگاران ایستاده است و از سر شوق و افتخار بر دستان مبارکش بوسه می زنیم و بر بیعت با او دل نازنین صدیقه کبری، فاطمه زهرا علیها السلام را شادمان می سازیم.
خجسته عید سعید غدیر خم، عید امامت و ولایت، بر دل دادگان آستان هدایت و شیعیان رهرو سعادت مبارک و تهنیت باد.

|+|
نوشته شده توسط در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت 6:59 بعد از ظهر
 
 
غدیر خم، بزرگترین عید شیعیان
 
 

بارگاه حضر علی (ع) در نجف
همه ما از واقعه تاریخی که در روز هجده ذی حجه سال دهم هجرت به وقوع پیوسته و مسلمانان همه ساله آنرا به عنوان بزرگترین عید خود، جشن میگیرند، مطلع هستیم.

همه ما جمله "هرآنکه من مولای او هستم، علی مولای اوست" را بارها شنیده ایم و به آن ایمان داریم.

جشن عید غدیر در ایران
عید غدیر بعد ازعید باستانی نوروز مهمترین و با ارزش ترین عید در نزد مردم ایران است. شور و حال وصف ناپذیری که در این عید وجود دارد در اعیاد دیگر همچون فطر و قربان دیده نمی شود و دلیل آن همانطور که بیان شد به خاطر عشق و علاقه ای است که مردم ما به حضرت علی بن ابیطالب (ع) دارند.

رسم بر آن است که صبح روز عید، مردم به دیدار و دست بوسی سادات و ذریه امیرالمومنین (ع) می روند و ادای احترام به سادات می نمایند و سادات نیز ضمن پذیرائی با شربت و شیرینی و اهداء هدیه ای به رسم یاد بود از مهمانان قدردانی می نمایند.

بازار جشن و سرور و عروسی نیز در این روز بسیار پر رونق است و علاوه بر آن در این روز، خانواده نوعروس و تازه داماد هدایایی به زوج تازه میدهند و در بعضی از مناطق، این هدایا با آداب و رسوم خاصی تهیه و تقدیم میشود. به خصوص اگر یکی یا هردو آنها سید باشند، مراسم مهمتر و با شکوهتر خواهد بود.

در این روز مردم بهترین و زیباترین لباسهای خود را می پوشند، خود را معطر به بهترین عطرها می نمایند و با چهره ای خندان و شادمان به دید و بازدید میپردازند.در این روز افراد بسیاری روزه می گیرند و به مومنین قرض و اطعام می دهند.

مردم اعتقاد دارند پولی که به عنوان هدیه از سادات گرفته اند نباید خرج نمایند بلکه به عنوان تبرک و برکت در نزد خود نگهداری کنند.

در شب عید غدیر در مساجد و حسینیه ها مراسم جشن و سرور و مولودی خوانی برپاست. همچنین در منازل سادات و علما نیز مداحان و شاعران در وصف مولا علی (ع) و غدیرخم مولودی خوانی می نمایند. سادات نیز چند روز مانده به عید غدیر خم اقدام به خانه تکانی و گردگیری منازل خود می کنند و خود را آماده پذیرایی از مهمانان آماده کنند.

اما آنچه در زیر میخوانید شرح کوتاهی از واقعه ای است که حجت پیامبر را بر پیروانش تمام کرد و دین اسلام را به دینی پایدار و بی خدشه مبدل ساخت. این نوشته از سایت "مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی شهید آوینی" تهیه شده است.


اطاقی از منزل حضرت علی (ع) در کوفه

 
آخرین حج
در سال دهم هجرت، زمانی که پیامبر اکرم (ص) دریافت به زمان رحلت خود نزدیک میشود، بی وقفه میکوشد تا زمان حضورش را در میان مسلمانان پربارتر نماید و به همین دلیل، زیباترین و دقیق ترین مراسم حج را به اتفاق یاران خود انجام داد.

در آن روزها بيمارى سختى (آبله يا حصبه) در مدينه شايع بود كه بسيارى از مسلمانان را از اين سفر محروم مى داشت با اين حال دهها هزار نفر با پيامبر همراه شدند. مورخان، همراهان آن حضرت را چهل هزار، هفتاد هزار، نود هزار، 114 هزار، 120 هزار و 124 هزار نفرنوشته اند ولى با اين همه حق اين است كه بگوييم چنان جمعيتى در ركاب آن حضرت حركت كردكه شمارش بر جز خدا پوشيده است.

اينان كسانى بودند كه از مدينه مى آمدند، ولى تعداد حاجيان به اين عده منحصر نمى شد زيرا اهل مكه و ساكنان حومه آن و كسانى كه از يمن در ركاب على (ع) آمده بودند نيز در حج شركت داشتند.

دلیل انتخاب محل غدیر خم
پس از پایان یافتن این حج که به الوداع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الكمال و حجة التمام خوانده اند با پايان گرفتن مراسم حج پيامبر (ص) به سوى مدينه حركت كرد هنگامى كه به سرزمين رابغ رسيد، در محلى كه غدير خم نام داشت، جبرئيل امين بر او نازل شد و پيامى بدين شرح از پروردگار بر او تلاوت كرد.

اى رسول ما! آنچه را از سوى پروردگارت بر تو نازل شده به مردم برسان و اگر اين كار را انجام ندهی، رسالت خود را به انجام نرسانده اى و خدا تو را از مردم ايمن خواهد كرد همانا خداى، قوم كفرپيشه را هدايت نمى كند.

اين پيام الهى ماموريتى خطير بر عهده پيامبر اكرم (ص ) مى گذاشت، اعلان چيزى كه بايد همگان ازآن باخبر شوند و اگر چنين نكند گوياكارى صورت نداده است.

بنابراين بهترين موقعيت براى اعلام چنين پيامى همين جا بود، جايى كه راه مصر و عراق و مدينه و حضرموت و تهامه از هم جدا مى شود و همه حاجيان ناگزير از آن مى گذرند. غدير خم مناسب ترين محلى بود كه مى توانست چنين پيام پر اهمیتی رابه گوش همگان برساند.


بارگاه حضر علی (ع) در نجف
 
مهمترین خطبه پیامبر اسلام
پیامبر، پس از جمع شدن تمام حجاج و در زیر خورشید تابان، از یاران خود خواست تا زير چند درخت كهنسال را بروبند و با رویهم گذاردن جهاز شتران منبرى بلند برافرازند، سپس بر فراز منبر برآمد و خطبه اى بدين شرح ايراد كرد:

"ستايش مخصوص خداوند است از او كمك مى خواهيم و به او ايمان مى آوريم و بر او توكل مى كنيم و از شر نفس و بدى كردارمان به او پناه مى بريم ، خدايى كه هدايت كننده اى نيست آنكه رااو گمراه سازد و گمراه كننده اى نيست هر كه را او هدايت كند گواهى مى دهم كه معبودى جزخداى يگانه نيست و محمد بنده و فرستاده اوست."

"من پيش از شما به حوض كوثر مى رسم و شما در كناره حوض بر من وارد خواهيد شد،حوضى كه عرض آن به اندازه فاصله صنعا تا بصرى است ، و در آن جامهايى است از نقره به شماره ستارگان، حال بنگريد كه پس از من با دو ميراث گرانبها چگونه رفتار مى كنيد."

مردى از ميان جمعيت فرياد برآورد: يا رسول اللّه ! آن دو چيز گرانبها چيست ؟

فرمود: يكى از آن دو كه بزرگتر است ، كتاب خداست يك طرفش در دست خدا و طرف ديگرش به دست شماست ، پس آن را محكم نگه داريد تا گمراه نشويد و ديگرى كه كوچكتر است ، عترت و خاندان من است و خداى نيكى كننده آگاه به من خبر داده است كه اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند، تا در لب حوض در قيامت به من رسند من هم از خدا همين را خواسته ام، پس شما ازآنها پيشى نگيريد كه هلاك مى شويد و از آنها وا نمانيد كه هلاك مى شويد."

سپس دست على (ع )را گرفت و بلند كرد، آنگاه فرمود: اى مردم! چه كسى نسبت به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر است ؟

گفتند: خدا و رسولش بهتر مى دانند.

فرمود: خدا مولا و سرپرست من است و من مولا و سرپرست مؤمنانم و من نسبت به مؤمنين ازخود ايشان سزاوارترم پس هر كس من مولا و سرپرست اويم ، على مولا و سرپرست اوست." اين جمله را سه بار تكرار كرد.

سپس گفت : "خداوندا! دوستى كن با هر كس كه با على دوستى كند، و دشمنى كن با هر كس كه على را دشمنى كند، دوست بدار هر كس كه على را دوست مى دارد، و دشمن دار هر كس او رادشمن مى دارد، يارى كن هر كس را كه ياريش كند و بى ياور بگذار هر كس تنهايش گذاردو حق را همواره با على بدار هر طرف كه باشد .

اى مردم بايد حاضران، اين پيام را به غايبان برسانند."

چون خطبه نبوى به پايان رسيد امين وحى براى بار دوم نازل شد و او را به اين پيام مفتخر ساخت:

"امروز دين شما را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام كردم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد (اسلام را به عنوان دين براى شما پسنديدم)"

پيامبر اكرم(ص) پس از دريافت اين پيام مسرت بخش ، فرمود:"اللّه اكبر! كه دين كامل و نعمت تمام گشت و پروردگارم به رسالت من و ولايت على بعد از من راضى شد" .
 
                                                                                               روح الله ۱۲/۱۰/۸۵
|+|
نوشته شده توسط در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت 6:56 بعد از ظهر
 

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

|+|
نوشته شده توسط در شنبه 1385/10/09 و ساعت 12:2 بعد از ظهر
 

نامه دلقک گرسنه

    چارلی که محیط فقر زده و محنت زای لندن را در دوران کودکی حس کرده ،سال ها در غم خوردن یک لقمه گرم حسرت خورده است.وی می گوید:«دو روزی بود که چیزی نخورده بودم.آدم ها با شادی می آمدند و می گذشتند ولباس گرمشان و خوراکی هایی که به خانه می بردند مثل نیشتر به من فرو می رفت.»در جای دیگر، خاطرات تلخ خود را اینگونه بیان می کند:«وقتی به خانه رسیدیم به جز یک نعلبکی آبگوشت ماسیده،هیچ غذای دیگری نداشتیم و مادرم هم مطلقاً پول نداشت… به خانه که برگشتیم گرسنه بودیم و برایمان یک نفتدان قدیمی مانده بود… که فروختیم و نان خریدیم… صبح زود دزدکی از خانه خارج می شدم و تمام روز را در خارج می ماندم.غذای خودم را به هر طریقی بود از جایی به دست می آوردم،به علاوه یک وعده گرسنه ماندن برایم چندان دشوار نبود.»

چارلی با آن همه درد و رنجی که کشیده و دردی که تحمل کرده بود،اکنون از مال و ثروت بی نیاز است.او،مادرش،پدرش و برادرش هر کدام دربدر بودند ولی اکنون خانواده بزرگ چاپلین در یک قصر بزرگ در جوار هم زندگی می کنند.

    چارلی با این خصوصیات هنوز فراموش نکرده که یک انسان است وباید فرزندانش را که روی زشت فقر را ندیده اند،آگاه کند که در این روزگار انسان های دیگری هم زندگی می کنند که آنها هم احساسات دارند،آنها هم آرزو دارند… و او این حقیقت را در نامه ای تکان دهنده به دخترش که اکنون در عالم هنر پله های موفقیت را به سرعت بالا می رود و درهای شهرت و ثروت به روی او گشوده می شود،بیان کرده است.قسمت هایی از این نامه را با هم می خوانیم:

 

 

 

 

    جرالدین،دخترم

   از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه… این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه،نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

    جرالدین! در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،تو را فرصت هشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان…

    من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنر نمایی کنی و به اوج افتخار برسی.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ببرد. به آسمان برو، ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنر نمایی می کنند.من خود یکی از آنها بودم.

    جرالدین،دخترم!

    تو مرا درست نمی شناسی.در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم،اما غصه های خود را هرگز نگفتم که آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین محله های لندن آواز می خواند و صدقه می گرفت.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام. دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی ،دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.

    نیمه شب،آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی،آن ستایش گران ثروتمند را فراموش کن، ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند،بپرس.حال زنش را بپرس و اگر پول برای خرید لباس بچه اش نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار… .

    دخترم،جرالدین!

    گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس، شهر را بگرد، مردم را نگاه کن،زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: من هم از آنها هستم.

    تو واقعاً یکی از آنها هستی و نه بیشتر… .

    هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شکند… وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم.آن جا بازیگرانی شبیه خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو،چالاک تر از تو و مغرورتر از تو بازی می کنند.

    در آنجا از نور خیره کننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نورافکن این بازیگران کولی،نور ماه است.نگاه کن ببین آیا آنان بهتر از تو بازی نمی کنند؟ اعتراف کن دخترم… همیشه کسی هست که بهتر از تو هنر نمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین،کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود «سن» ناسزایی بگوید… .

    چک سفیدی برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی وقتی خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگویی سومین فرانک از آن من نیست.این باید متعلق به یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان، به خوبی آگاهم… .

    من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده راه می روند، نگران بوده ام.اما دخترم این خقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده،بیشتر از ریسمان نا استوار سقوط می کنند… .

    دخترم،جرالدین!

    پدرت با تو حرف می زند.شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد،اما مشخص است که آن شب، این الماس، آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است… روزی که چهره اشراف زاده ای بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند،زیرا بزرگ ترین الماس این دنیا آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.

    دخترم!

    هیچ کس و هیچ چیز در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر او عریان کند…

    دخترم!

    من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور می زنم، اما برهنگی بیماری عصر ماست.بد نیست، اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد.مال دوران پوشیدگی.نترس!این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد.امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شوی… به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

    دخترم!

    امشب،شب نوئل و شب معجزه است و امیدوارم که آن چه را من می خواستم بگویم، دریافته باشی.چارلی دیگر پیر شده و تو دیر یا زود باید لباس عزا بپوشی و بر سر قبر من بیایی.پدرت را فراموش نکن.من فرشته نبودم،اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم انسان باشم. تو نیز تلاش کن.

                                                                             چارلی چاپلین

        

 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1385/10/09 و ساعت 10:53 قبل از ظهر
 

بسمه تعالی

امروز روز عرفه و روز شهادت حضرت مسلم بن عقیل(ع) است.ان شاء الله به ما توفیق دهد دراین روز عزیز توبه واقعی کنیم و در انجام وظایفمان کوتاهی نکنیم.

در روایت آمده است که حضرت امام سجاد(ع) در روز عرفه صدای سائلی را شنید که از مردم سؤال می نمود.حضرت به او فرمودند:«وای بر تو.آیا در این روز از غیر خدا سؤال می کنی و حال آنکه امید می رود در این روز برای بچه های در شکم که فضل خدا شامل حال آنان شود و سعید شوند.

چند عمل که در این روز خوب است انجام دهیم:

-غسل     -زیارت امام حسین(ع) در روز عرفه(در مفاتیح آمده است)     -بعد از نماز عصر و ژیش از دعای عرفه  به جا آوردن دو رکعت نماز و اعتراف کردن به گناهان خودمان نزد خداوند تا به ثواب عرفات و آمرزش گناهانمان نائل شویم.    -دعای عرفه

ما را هم از دعای خیرتان محروم نفرمایید. 

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در شنبه 1385/10/09 و ساعت 10:41 قبل از ظهر
 

بسمه تعالی

سلام

به خاطر مدتی که غایب بودیم معذرت میخوام.این حدیث رو از پیامبر اکرم(ص) داشته باشیم:

« ۴ چیز نشانه ی ریاکار است:

هنگامی که کسی نزد اوست به عبادت خدا حریص است و دز تنهایی تنبل و بی حال است و در تمام امورش به دنبال ستایش دیگران است و با تمامی توان در نیکو کردن ظاهر خویش می کوشد.»

بگذارید یک کتاب را براتون معرفی کنم.کتاب "انسان کامل" از شهید مطهری که در خصوص انسان مورد نظر اسلام بحث می کند .

اگه وقت کردین و حوصله داشتین به mardom.ır یه سری بزنید.ضرری نمی کنید.

راستی تا عاشورا کمتر از 40 روز مونده.زیارت عاشورا مون یادمون نره. 

 التماس دعا                                                                               

|+|
نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه 1385/10/04 و ساعت 10:32 بعد از ظهر