نامه دلقک گرسنه
چارلی که محیط فقر زده و محنت زای لندن را در دوران کودکی حس کرده ،سال ها در غم خوردن یک لقمه گرم حسرت خورده است.وی می گوید:«دو روزی بود که چیزی نخورده بودم.آدم ها با شادی می آمدند و می گذشتند ولباس گرمشان و خوراکی هایی که به خانه می بردند مثل نیشتر به من فرو می رفت.»در جای دیگر، خاطرات تلخ خود را اینگونه بیان می کند:«وقتی به خانه رسیدیم به جز یک نعلبکی آبگوشت ماسیده،هیچ غذای دیگری نداشتیم و مادرم هم مطلقاً پول نداشت… به خانه که برگشتیم گرسنه بودیم و برایمان یک نفتدان قدیمی مانده بود… که فروختیم و نان خریدیم… صبح زود دزدکی از خانه خارج می شدم و تمام روز را در خارج می ماندم.غذای خودم را به هر طریقی بود از جایی به دست می آوردم،به علاوه یک وعده گرسنه ماندن برایم چندان دشوار نبود.»
چارلی با آن همه درد و رنجی که کشیده و دردی که تحمل کرده بود،اکنون از مال و ثروت بی نیاز است.او،مادرش،پدرش و برادرش هر کدام دربدر بودند ولی اکنون خانواده بزرگ چاپلین در یک قصر بزرگ در جوار هم زندگی می کنند.
چارلی با این خصوصیات هنوز فراموش نکرده که یک انسان است وباید فرزندانش را که روی زشت فقر را ندیده اند،آگاه کند که در این روزگار انسان های دیگری هم زندگی می کنند که آنها هم احساسات دارند،آنها هم آرزو دارند… و او این حقیقت را در نامه ای تکان دهنده به دخترش که اکنون در عالم هنر پله های موفقیت را به سرعت بالا می رود و درهای شهرت و ثروت به روی او گشوده می شود،بیان کرده است.قسمت هایی از این نامه را با هم می خوانیم:

جرالدین،دخترم
از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه… این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم.شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه،نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.
جرالدین! در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند،تو را فرصت هشیاری داد، بنشین و نامه ام را بخوان…
من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنر نمایی کنی و به اوج افتخار برسی.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ببرد. به آسمان برو، ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنر نمایی می کنند.من خود یکی از آنها بودم.
جرالدین،دخترم!
تو مرا درست نمی شناسی.در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم،اما غصه های خود را هرگز نگفتم که آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین محله های لندن آواز می خواند و صدقه می گرفت.این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد نابسامانی را کشیده ام. دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی ،دنیای هنرپیشگی و موسیقی است.
نیمه شب،آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون می آیی،آن ستایش گران ثروتمند را فراموش کن، ولی حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند،بپرس.حال زنش را بپرس و اگر پول برای خرید لباس بچه اش نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار… .
دخترم،جرالدین!
گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس، شهر را بگرد، مردم را نگاه کن،زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: من هم از آنها هستم.
تو واقعاً یکی از آنها هستی و نه بیشتر… .
هنر قبل از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد،اغلب دو پای او را می شکند… وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی،همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم.آن جا بازیگرانی شبیه خویش را خواهی دید که از قرن ها پیش زیباتر از تو،چالاک تر از تو و مغرورتر از تو بازی می کنند.
در آنجا از نور خیره کننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.نورافکن این بازیگران کولی،نور ماه است.نگاه کن ببین آیا آنان بهتر از تو بازی نمی کنند؟ اعتراف کن دخترم… همیشه کسی هست که بهتر از تو هنر نمایی کند و این را بدان که هرگز در خانواده چارلی چاپلین،کسی آن قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود «سن» ناسزایی بگوید… .
چک سفیدی برای تو فرستادم که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی وقتی خواستی دو فرانک خرج کنی، با خود بگویی سومین فرانک از آن من نیست.این باید متعلق به یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم، برای آن است که ازنیروی فریب و افسون پول، این فرزند شیطان، به خوبی آگاهم… .
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده راه می روند، نگران بوده ام.اما دخترم این خقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده،بیشتر از ریسمان نا استوار سقوط می کنند… .
دخترم،جرالدین!
پدرت با تو حرف می زند.شاید شبی درخشش گران بهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد،اما مشخص است که آن شب، این الماس، آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است… روزی که چهره اشراف زاده ای بی بند و بار تو را بفریبد،آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور مبند،زیرا بزرگ ترین الماس این دنیا آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.
دخترم!
هیچ کس و هیچ چیز در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر او عریان کند…
دخترم!
من پیرمردم و شاید حرفهای خنده آور می زنم، اما برهنگی بیماری عصر ماست.بد نیست، اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد.مال دوران پوشیدگی.نترس!این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد.امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره لختی ها می شوی… به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.
دخترم!
امشب،شب نوئل و شب معجزه است و امیدوارم که آن چه را من می خواستم بگویم، دریافته باشی.چارلی دیگر پیر شده و تو دیر یا زود باید لباس عزا بپوشی و بر سر قبر من بیایی.پدرت را فراموش نکن.من فرشته نبودم،اما تا آنجا که در توان من بود، تلاش کردم انسان باشم. تو نیز تلاش کن.
چارلی چاپلین




















