مولی علی(ع)
در دنباله روايت، علي عليه السلام فرمودند: «بُشْرُهُ فِي وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِي قَلبِهِ»؛ صورت مومن بشاش و باز است و حزنش در قلبش است.
شايان ذكر است كه اندوههاي ما دو سنخ است .
1ـ حزن در امور دنيوي، مانند مصيبتها و گرفتاريهايي كه براي انسان گاهي در دنيا پيدا ميشود. مومني كه گرفتاري دنيوي برايش پيش آمده نبايد در روابط اجتماعي، آن را بروز دهد.
2ـ حزن در امور اخروي، مانند خوف از خدا، در اين موارد هم، بايد حزن در دل باشد و در قيافه و چهره منعكس نشود.
ميگويند حضرت موسي عليه السلام براي مناجات به كوه طور ميرفت. در راه شخصي را ديد كه با صداي بلند اظهار محبت كرده، پيراهنش را چاك ميزند. وقتي به محل مناجات رسيد حكايت حال او را با خدا باز گفت. خطاب رسيد كه اي موسي به او بگو نميخواهد براي من سينه چاك كند، بلكه دلش را چاك دهد تا ما در آن قرار بگيريم .
البته غم و اندوه مومن با حزن اوليائش نسبتي مستقيم دارد. همان طور كه نشاط او با فرح و شادي اوليائش نسبت دارد، چون دلهاي مومنان با يكديگر مربوط است.
در روايتي يكي از ائمه معصومين عليهم السلام درباره شيعيان، فرمودهاند:
«شِيعَتُنا خُلِقُوا مِن فاضِلِ طِينَتِنا يَفْرَحُون لِفَرَحِنا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا» (4)؛ شيعيان ما از باقيمانده طينت ما آفريده شدهاند. شادي آنها با شادي ما و حزنشان با حزن ما در ارتباط است .
آن گاه كه اولياي ايشان اندوهناكند شيعيان نيز اندوهگيناند و وقتي شادند، پيروانشان نيز مسرورند.
«اَوسَعُ شَيءٍ صَدْراً»؛ مومن از روحي وسيع برخوردار است. برخي اين جمله را به حلم تفسير كردهاند. يعني مومن اهل حلم است. برخي هم آن را به علم شرح كردهاند. البته تفسير وسعت صدر به علم، بعيد است. صدر همان روح است. روح مومن با ظرفيت است و در برابر مشكلاتي كه براي خيليها تحمل ناپذير است، مقاومت ميكند.
مومن مانند آب جاري است كه بر اثر تماس با نجاست، نجس نميشود بعضي مردم مانند آب قليل هستند كه بر اثر برخورد با اندكي نجاست، نجس ميشوند، برخي نيز مانند آب كُر هستند كه بايد به قدري نجاست در آن وارد شود كه بو و طعم نجاست را بگيرند. اما مومن مانند آب جاري است كه به منبعي عظيم از رودخانه يا دريا متصل است. آب جاري هرگز منفعل نميشود. اين روايت آنگاه كه به مناسبتهاي اجتماعي كشانده شود آثار و بركات بسيار زيادي دارد. از اين رو، مومن از گفتار بسياري از جُهال ميگذرد و حلم به خرج ميدهد.
«وَ اَذَّلُ شَيءٍ نَفْساً»؛ هواهاي نفساني در نزد مومن از هر چيز خوارتر است.
چرا سعي مومن از عسل شيرينتر است چون مومن از كوشش خود در دو جهت لذت ميبرد:
1- از جهت مادي. وقتي براي تامين معيشت خود يا كساني كه با وي مربوط اند كه اين خود، عبادت است و مروت. آن گاه كه در مسير تامين معاش تلاش ميكند به دليل فطرت انساني از اين كه وسيله است تا ديگران با حمايت او به زندگي ادامه دهند، لذت ميبرد، مانند پزشكي كه از درمان بيماران خويش احساس لذت ميكند.
2- از جهت معنوي. وقتي که تلاش مومن مربوط به اعمالي است كه در آخرت از آنها بهرهمند ميشود.در بُعد معنوي وقتي به اوامر حق تعالي گردن مينهد و دستورهاي الهي را اجرا ميكند؛ پيوند محبتي كه ميان او و محبوب است، شديدتر ميشود و از اين جهت لذتي وصف ناپذير برايش حاصل ميگردد. او باور دارد كه تلاشش به ملاقات حق ميانجامد.
مومن به دليل احساس فرادستي كه نسبت به هواهاي نفساني دارد هرگز تسليم آن نميشود.
«زاجِرٌ عَن كُلِّ فَانٍ حَاضٍ عَلَي كُلِّ حَسَنٍ»؛ از هر آنچه فاني است باز ميدارد و در تحقق امور نيكو حريص است.
مراد از «فاني» امور دنيوي است كه به حال نفوس مضر است. «زاجر» هم اعم از زجر و بازدارندگي خود و ديگران است. از امر به معروف و نهي از منكر، «كُل فانٍ» تنها محرمات را در برنميگيرد، چه بسا امور مكروه و مباحي كه ممكن است به جنبههاي اخروي ضربه بزند، لااقل موجب تنزل مراتب شود. و مومن خود و ديگران را از آنها باز ميدارد.
«لاحَقُودٌ ولاحَسُودٌ وَ لا وَثّابٌ وَ لا سَبّابٌ وَ لا عَيّابٌ وَ لا مُغتَابٌ»؛ كينه ورز و حسود نيست، به مردم نمي پرد و دشنام نميدهد، عيبجو و غيبت كننده نيست .
«حقد» آن دشمني است كه در درون جاي ميگيرد. ميان «حقد» و «عداوت» اختلاف است. معمولا «حقد» را به كينه ترجمه كردهاند.
حسد صفت كسي است كه آرزوي زوال نعمتي را از غير دارد. به خلاف «غبطه» كه خوب است و آن آرزوي داشتن كمالي است كه در ديگري هم هست و در فارسي به «رشك» تعبير ميشود.
«وثاب» به معني پريدن و جستن است. يعني مومن به ديگران پرخاش نميكند.
«عياب»، عيبجو را گويند و «مغتاب»، غيبت كننده، معني روايت اين است كه مومن اهل كينه، حسد، پرخاشگري، فحاشي، عيبجويي و غيبت نيست .
مبالغه در نفي
براي فهم بيشتر اين روايت ذكر نكتهاي ضروري است:
چرا حقود و حسود و وثّاب و سبّاب و عيّاب را به صورت صيغه مبالغه مطرح فرمودهاند آيا ميخواهد فقط افراط در ناهنجاريها را از مومن نفي كند،
چرا سعي مومن از عسل شيرينتر است چون مومن از كوشش خود در دو جهت لذت ميبرد:
1- از جهت مادي. وقتي براي تامين معيشت خود يا كساني كه با وي مربوط اند كه اين خود، عبادت است و مروت. آن گاه كه در مسير تامين معاش تلاش ميكند به دليل فطرت انساني از اين كه وسيله است تا ديگران با حمايت او به زندگي ادامه دهند، لذت ميبرد، مانند پزشكي كه از درمان بيماران خويش احساس لذت ميكند.
2- از جهت معنوي. وقتي که تلاش مومن مربوط به اعمالي است كه در آخرت از آنها بهرهمند ميشود.
در بُعد معنوي وقتي به اوامر حق تعالي گردن مينهد و دستورهاي الهي را اجرا ميكند؛ پيوند محبتي كه ميان او و محبوب است، شديدتر ميشود و از اين جهت لذتي وصف ناپذير برايش حاصل ميگردد. او باور دارد كه تلاشش به ملاقات حق ميانجامد. «يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فمُلاقيه.» (5)
«لا جَشعٌ وَ لا هلع»؛ نه حريص است و نه اسير پوچي است.
«جشع»، كثرت حرص را گويند. حرص به اين معنا است كه شخصي در عين دارايي باز هم افزون طلبي ميكند و حال آن كه اين تقاضا برايش مفيد نيست. شدت حرص در جايي است كه شخص نصيب خود را گرفته است و طمع در مال غير دارد.
«هلوع» به معناي كسي است كه توان تحمل در برابر هواهاي نفساني را ندارد. به تعبير من آدم پوچي است. چنين شخصي ناشكيباست. اهل جزع و فزع است. بنابراين جشع و هلع، حالت كسي است كه حريص است و بي صبر.
«وَ لا عُنف وَ لا صلف»؛ درشت گفتار و كم ظرفيت نيست.
خداوند پيامبرش را نصيحت ميكند كه در برخوردهاي اجتماعي غليظ و درشت نباشد. زيرا خشونت، نظام اجتماعي را از هم ميگسلد. درشتي در گفتار و كردار دريچهاي به سوي بيايماني است. در اين باره روايت جالبي از سلمان (ره) روايت شده است.
«قَالَ اِذَا اَرَادَاللهُ عَزَّوَجَلّ هَلاكَ عَبْدٍ نَزَعَ مِنْهُ الحَيَاءَ» ؛ آنگاه كه خداوند اراده هلاك بندهاي را داشته باشد، ابتدا حيايش را اخذ ميكند.
«فَاِذَا نَزَعَ مِنهُ الحَيَاءَ لَم تَلقِهِ اِلَّا خَائِناً مَخُونا» ؛ آنگاه كه حيا از او رخت بربست، تبديل به آدم خائني ميشود.
«وَ اِن كانَ خَائنِا ًمَخُونا نَزَعَ مِنهُ الاَمانَةَ» ؛ وقتي خائن شد، امانت از او سلب ميشود.
يعني روحيه امانت داري را از دست ميدهد و به امانات الهي خيانت ميكند. در اينجاست كه توحيد ولايتش در خطر نابودي قرار ميگيرد.
«فَاِذَا نُزِعَتْ مِنهُ الاَمَانَةُ لم تَلقِهِ اِلا فَظّاً غَليظاً»؛ وقتي امانت از او گرفته شد، آنگاه او را آدم درشت و خشني خواهي ديد.
«فَاِذَا كانَ فَظاً غَليظاً نُزعَت مِنهُ رِقةُ الايمان»؛ وقتي خشن و غليظ شد، ايمان از او برداشته ميشود.
«فَاذَا نُزِعَت مِنهُ رِقة الاِيمان لَم تَلقِهِ اِلا شَيطاناَ مَلعُوناً»(6)؛ پس هنگامي كه ايمان از او گرفته شد، به شيطان ملعوني بدل خواهد شد.
«وَ لا مُتكلِّفٌ وَ لامُتَعَمِّقٌ»؛ اهل تكلف نيست و در چيزي كه به او مربوط نيست فرو نميرود.
تكلف از كلف به معني مشقت است. مومن در روابط اجتماعي به مقدار تواني كه دارد عمل ميكند و خود را به مشقت نميافكند. از آن طرف، در معاشرت با ديگران كارها و سخنان مومنان را زير ذرهبين نميگذارد و در آن عميق نميشود. در نگرش به افكار و اعمال خود نيز متعارف و متعادل است.
«جَميلُ المُنازِعَة» ؛ منازعهاش زيباست .
به طوري كه اگر شخص ثالثي از بيرون نظارهگر اين منازعه باشد از رفتار مومن لذت ميبرد، چون حتي در منازعه هم مسائل اخلاقي و انساني را مراعات ميكند.
«كَريمُ المُراجِعَة» ؛ بازگشتش كريمانه است .
كرامت به معناي بزرگواري است اما مراجعه در اينجا به چه معناست در اينجا احتمالات گوناگوني قابل طرح است .
1ـ ممكن است مقصود اين باشد كه وقتي مومن درباره شخصي مرتكب اشتباهي شد، با بزرگواري عمل ميكند و باز ميگردد.
2ـ امكان دارد مراد اين باشد كه حتي در هنگام نياز به كسي، مراجعهاش به او با تملق و چاپلوسي همراه نيست، بزرگوارانه و كريمانه است .
«عَدلٌ اِنْ غَضبَ» ؛ در وقت خشم از عدالت خارج نميشود.
گاهي ميگوييم: زيد عادل، و گاهي گفته ميشود: زيد عدل. زيد عدل، يعني حقيقت زيد عدالت است و زيد با عدالت اتحاد پيدا كرده است.
«رَفيقٌ اِنْ طَلَبَ» ؛ ملايمست اگر چيزي خواهد.
«لايَتَهَوَّرُ وَ لا يَتَهَتَّك» ؛ مومن اهل تهور و پرده دري نيست .
قواي نفس انسان به يك اعتبار عقل و شهوت و غضب است و هر يك از اينها سه حالت دارند: افراطي، تفريطي و اعتدالي .
حد اعتدال در اين قوا، فضيلت است. تهور، حالت افراطي قوه غضب است. و به معناي وارد شدن در امري است كه عقلا و شرعا سزاوار نيست.
«وَ لا يَتَجَبَّر» ؛ مومن، متكبر نيست .
«تَجبُّر» را به تكبر معنا كردهاند. نه خود را بزرگ ميبيند و نه خود را بزرگ مينماياند.
«خَالِصُ الوَدّ» ؛ دوستياش خالصانه است .
در معناي اين كلام سه تصوير محتمل است:
1ـ مومن در روابط اجتماعي اهل خدعه و نيرنگ و نفاق نيست. دوستياش بيقيد و شرط است .
2ـ مومن دوست ميپذيرد و رفاقت ميكند اما محور اين رفاقتها خداوند است دشمنياش هم براي خداست. يعني حبش خالصاً لله و بغضش نيز مخلصا لله است.
3ـ مظروف دل مومن فقط محبت خداست. محبتش به خدا خالص است و در كنارش هيچ محبت ديگري نيست.
«وَثيقُ العَهدِ، وَفِيُّ العَقد» ؛ عهدهايش وثيق و محكم و به پيمانهايش وفادار است .
محكم به دو معنا است:
1ـ محكم در برابر متزلزل،
2ـ محكم در برابر چيزي كه كنده شود و از بين برود. عهدهاي مومن نه تنها كنده نميشود بلكه متزلزل هم نميگردد، چه عهدهاي با خالق و چه پيمانهاي با مخلوق.
«شَفيقُ الوُصول» ؛ مهربان پيوند زننده است.
به عبارت ديگر ناصح مشفق است اصرار دارد كه به مومنان خير برساند. حرص مومن در اين موارد است و در مهرباني كردن به مومنان حريص است. وصول از «صله» به معني بسيار پيوند زننده است. مومن همواره پيوند ميزند، قاطع و فاصل نيست. خواه در خصوص ارحام، خواه در خصوص ساير مومنان. يكي از بزرگان ميفرمود: هيچ گاه با كسي قطع ارتباط نكردهام . مگر آن كه اين قطع از ناحيه او بوده است. اين صفت از بهترين صفات مومن است.
«حليم»، شكيبا است . حليم، صاحب طمانينه نفس است .
برخي تصور كردهاند غضب در مقال «كظم غيظ» است و حال آن كه غضب مقابل، حلم قرار دارد. كظم غيظ فرو نشاندن غضب است با فشاري كه از درون به شخص ميآيد كه در برابر عمل مكروهي خود را نگاه ميدارد. اما حليم، نفسي است كه به قدري آراسته شده كه به محض برخورد با مكروه به سبب طمانينهاي كه دارد اصلا خشمش برانگيخته نميشود. در عظمت صفت حلم روايات زيادي وارد شده است، از جمله پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودهاند:
«اِبْتَغِ الرَّفْعَةَ بِاللهِ تعالي» ؛ طلب كنيد رفعت و بلندي را در نزد خداي تعالي .
«قالوا وَ مَا هِيَ يَا رَسولَ اللهِ» ؛ عرض كردند اين رفعت چيست يا رسول الله؟
«قال تَصِل مَن قَطَعَكَ وَ تَعطِي مَن حَرَمَّكَ وَ تَحلُم مَن جَهلَكَ» (7) ؛ فرمودند درباره كسي كه با تو قطع كرده است پيوند بزن و به كسي كه تو را محروم كرده عطا كن و درباره كسي كه عمل جاهلانهاي در حق تو مرتكب شده، حلم بورز.
در روايتي ديگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودهاند: اگر سه خصلت در كسي نباشد قابل اعتنا نيست. از جمله، تقوايي كه او را از گناهان باز دارد و حلمي كه به سبب آن از سفاهت سفيه بگذرد تا با او بتواند زندگي كند.
مومن شهرت طلب نيست. البته معناي اين سخن اين نيست كه اصل شهرت مذمت شده باشد.
«قَليلُ الفُصول» ؛ اضافات گفتاري و عملي او كم است .
به عبارت ديگر مختصر و مفيد ميگويد و انجام ميدهد.
«راضٍ عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ» ؛ مومن از خدايش خشنود است . و هيچ گاه از خدايش شكوه نميكند.
«مُخالِفٌ لِهَواهُ»؛ با هواي نفسش مخالفت ميكند.
«لا يَغلظُ عَلي مَن دُونَهُ»؛ مومن به زير دستش خشونت ندارد.
«وَ لا يَخوضُ فِي مَا لا يَعنِيهِ» ؛ در كاري كه به او مربوط نيست فرو نميرود.
خوض به معناي فرو رفتن است.
«خَاضٍ فِي المَاءِ» ؛ يعني به طوري در آب فرو رفت كه از ديدهها پنهان شد. مثلا ميگويند طلبهها در مطالب خوض ميكنند يعني دقت زياد به خرج ميدهند، انگار در مطلب فرو ميروند.
«ناصرٌ لِلدّين»؛ ياري كننده دين است .
«مُحامٌ عَنِ المُومنين»؛ حامي مومنين است .
در اين كلام، علي عليه السلام يك مطلب را مفروض دانستهاند و آن اين كه مومن به برادر دينياش ضرر نميزند. اما اگر ضرري متوجه برادر ايماني شد، طبق اين حديث مومن به حمايت از او اقدام ميكند و در صدد رفع مشكل او برميآيد.
چرا که بيتفاوتي با ايمان ناسازگار نيست .
«كَهفٌ لِلمُسلِمين» ؛ پناهگاه مسلمان است .
«لايَخرقُ الثَنا سَمعَهُ» ؛ تعريف ديگران، او را از خود، بيخود نميكند. خرق به معني پاره كردن است. در اين تعبير، اميرالمومنين علي عليه السلام استعارهاي به كار ميبرند كه مومن از شنيدن تعريف گوشش پاره نميشود. و به تعبير ديگر خود را گم نميكند. بزرگترين خطر براي انسان تعريفهاي بي جاست كه شخص را فريب ميدهد.
«لاينكي الطمعُ قلبَهُ» (8) ؛ طمع، قلب او را نميخراشد.
«ينكي» در لغت به معني خراش زدن است. از اين جمله ظاهرا درمييابيم كه طمع نميتواند دل مومن را بخراشد، يعني توان نفوذ در آن را ندارد.
خراشيدن طمع، چه آسيبي به قلب ميرساند؟
طمع حالتي است كه براي نفس در برابر دنيا پديد ميآيد دل آنچه را ديگران از نعم مادي دارند، طلب ميكند، اگر چه بدان احتياج نداشته باشد. طمع از رذائلي است كه از شعبات حب دنياست و روايات بسياري در نكوهش آن وارد شده است .
پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «ايَّاكَ وَ الطَمَع فِي الناسِ فَاِنَّهُ فَقْرٌ حَاضِرٌ» (9) ؛ بپرهيز از طمع كه تهيدستي حاضر است .
چون آدم طمعكار همواره با احساس نداري و نياز زندگي ميكند، به هر جلوه مادي چشم طمع ميدوزد، اگرچه به آن احتياج نداشته باشد، لذا پيوسته احساس نداري ميكند. حرص با طمع از اين نظر اختلاف دارد كه حريص چيزي را كه دارد، بيشتر ميطلبد، امام باقرعليه السلام فرمود:
«بِئْسَ العَبدُ عَبدٌ لَهُ طَمَعٌ يَقودُهُ» (10)؛ چه بد بندهاي است، بندهاي كه طمع جلودار اوست.»
حال ببينيم خراشيدن طمع چه آثاري دارد:
ميان طمع و ايمان، ضديت است. دنيا و آخرت با يكديگر جمع شدني نيستند. وقتي در دلي طمع وارد شد، ايمان از آن خارج ميشود. و چه خطري بالاتر از بيايماني است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسين عليه السلام پرسيدند كه چه چيز ايمان را در بنده پا برجا ميكند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع».
و سپس فرمودند:
«وَ الذي يُخرِجُ مِنهُ، الطَمَعُ»؛ آنچه موجب خروج ايمان از دل ميشود، طمع است.
طمع، انسان را در معرض زوال ايمان قرار ميدهد. از اين رو در روايات از «بينيازي از مردم» و «استغنا از خلق» به عنوان فضيلتي بزرگ ياد شده است .
پينوشتها:
1ـ اصول كافي، ج 2، كتاب ايمان و كفر، باب مومن و نشانهها و صفات او / بحارالانوار، ج 67، ص 367.
سند و مطلع روايت چنين است: محمد بن جعفر عن محمد بن اسماعيل، عن عبدالله بن داهر، عن الحسن بي يحيي، عن قثم بن ابي قتاده الحراني بن عبدالله من يونس، عن ابي عبدالله، قال: قام رجل يقال همّام ـ كان عبادا، تاركا، مجتهدا ـ الي اميرالمومنين عليه السلام و هو يخطب، فقال: يا اميرالمومنين! صف لنا صفة المومن كاننا ننظر اليه ... الي آخره .
2ـ دعوات راوندي، ص 39.
3ـ من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 305 .
4ـ امالي شيخ صدوق، ج 1، ص 305.
5 ـ سوره ق، آيه 29.
6ـ بحارالانوار، ج 67، ص 291.
7 ـ غررالحكم، ج 6، ص 351.
8 ـ غررالحكم، ج 3، ص 5 .
9ـ همان، ج 4، ص 238.
10ـ غررالحکم، ج 1، ص 85 .
مجمع فرهنگی مذهبی عاشقان بقیع شهرستان میبد با همت وتلاش جمعی از جوانان و دانشجویان شهرستان از سال 1377 فعالیتهای فرهنگی خویش راآغازودراین مدت بحمدالله توانسته خدمات فرهنگی خوبی را به مردم شهر خصو صا نو جوانان و جوانان ارائه کند